حمد الله مستوفى قزوينى
393
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
چو آزرم ما نيست او را به كار * ز بهرش چرا جان شماريم خوار ( 344 ) تويى مهتر و ما ترا كهتريم * ترا در همه كار فرمانبريم به هرچيز فرماندهى سربهسر * ببنديم بَر جان به پيشت كمر 945 مگر زو به فرّت رهند اين مهان * كه گُم باد نامِ بَدش در جهان » چو پاسخ از ايشان از اين در شنيد * به دل جنگِ حجّاج را برگزيد فرستاد نزديكِ رتبيل مرد * زِ انديشهء خويشش آگاه كرد كزين صُلح حجّاج با من دژم * شد و گفت ك : « ين صلح « 1 » بَرزَن به هم نمىبينم اندر مروّت روا * شكستن در اين كار عهدِ ترا 950 بريدم ز دل مِهر او سربهسر * به پيكار او بست خواهم كمر ترا كردم آگاه از كارِ خويش * كه كارى چنين چون گرفتم به پيش اگر دست باشد مرا در نبرد * نشايد ترا نقض « 2 » اين عهد كرد به شاهىِ من دست كردن دراز * نمىبايدت داشتن دست باز دِرم هرچه پذرفتهاى سال سال * فرستاد نزديكِ من بىجدال 955 وگر دست او را بود در نبرد * مرا بايد آهنگِ اين مُلك كرد تو گيرى در آن حالتم در پناه * ز دشمن ز بَهرم شوى رزمخواه » چو شد مُحكم اين عهد از آن جايگاه * روان كرد بر عزم كوفه سپاه نيابت به عبد اللّه عامرى « 3 » * سپرد اندر آن مملكت يكسرى زِ مُلك خراسان مهلّب پيام * فرستاد نزديك آن خويشكام 960 ك : « ز اندازهء خود فزون « 4 » پاى اگر * كِشى ز آن درآيد زيانت به سر مكن بىخودى ترك اين كار گير * به كشتن مَده خلق را خيره خير كه هرگز ميسّر نگردد ترا * به خود گشتن اندر جهان پيشوا » از آنجا به پيش برادر شتافت * در آن مملكت اشعثى دست يافت
--> ( 1 ) ( ب 948 ) . در اصل : كرين صلح . ( 2 ) ( ب 952 ) . در اصل : ترا نفص ؟ ؟ ؟ . ( 3 ) ( ب 958 ) . : عبد اللّه بن عامر التميمى . ( 4 ) ( ب 960 ) . در اصل : خوذ فرون .